مرگ عشق
يك قلب خسته از ضربان ايستاده است من مردهام ، نشان كه زمان ايستاده است و قلب من كه از ضربان ايستاده است مانيتور كنار جسد را نگاه كن يك خط سبز از نوسان ايستاده است چون لختهيی حقير نشان غمی بزرگ در پيچ و تاب يك شريان ايستاده است من روی تخت نيست ، من اينجاست زير سقف چيزی شبيه روح و روان ايستاده است شايد هنوز من بشود زندهگی كنم روحم هنوز دلنگران ايستاده است اورژانس كو؟ اتاق عمل كو؟ پزشك كو؟ لعنت به بخت من كه زبان ايستاده است اصلا نيامدند ببينند مردهام شوك الكتريكیشان ايستاده است فرياد میزنم و به جايی نمیرسد فريادهام توی دهان ايستاده است اشك كسی به خاطر من در نيامده جز اين سِرُم كه چكهكنان ايستاده است شايد برای زل زدنام گريه میكند چون چشمهام در هيجان ايستاده است ای وای دير شد بدنام سرد روی تخت تا سردخانه يك دو خزان ايستاده است آقای روح! رسمی شد دادگاهتان حالا نكير و منكرتان ايستاده است آقای روح! وقت خداحافظي رسيد دست جسد به جای تكان ايستاده است مرگام به رنگ دفتر شعرم غريب بود راوی قلم به دست زمان ايستاده است: يك روز زاده شد و حدودی غزل سرود يادش هميشه در دلمان ايستاده است يك اتفاق ساده و معمولیست اين يك قلب خسته از ضربان ايستاده است سلام به همه ی دوستای گلم به علت بعضی از مشکلاتی که برام پیش امده برای مدتی این وبلاگ رو تعطیل می کنم می دونم برای همتون یه سوال گذاشتم که برام جواب بدین چون جواب تک تکتون برام مهمه شاید امدن دوباره ی من بستگی به این جواب شما داره خواب شروع میکنم من یه دختری رو از ته قلبم دوست داشتم که خودشم می دونست.. ماجرای مارو کل آشناها و فامیلامون می دونستند.چه جوربگم انگشت نمای فامیلامون شده بودم. این دختری که من می گم خیلی یه دنده و لج بازبود مثلا بعضی وقتها که باهم حرف نمی زدیم. چون ثابت کنه لج باز.زنگ می زد بادوست من حرف می زد.که بدها فهمیدم که حتی عکساشم دست دوستم هست که دیگه نتونستم خودمو نگه دارم بهش گفتم. می دونید بهم چی گفت؟ گفت تو که میدونستی من لج بازم.که منم تو جوابش بهش گفتم چرامنو به خودت وابسته کردی که جواب سوالمو نداد اون روزی که باهم بحث کردیم روز خیلی سختی بود.واسم نمی دونم جواب خانوادمو.دوستامو... چطورباید بدم. ازشما خواهش می کنم کمکم کنید. نیلو خانم اینو برای تو نوشتم می دونم که از خدات بود از زندگیت برم بیرون منم آرزوتو برآورده کردم. اینم دلیل ترک این وبلاگم نمی خوام خاطراتی که قبلا بااین بلاگ داشتم به یادم بیاد. تاکی باید منتظرت بمانم بگو ای خورشید زندگی من تو خود هم سرگرداني نميداني چه ميخواهي اگر مثل من درجستجوي عشقي با اين روش كه پيش گرفتي مطمئن باش نخواهي رسيد ميدانم نگراني دلهره داري نميخواهي دوباره شكست را تجربه كني اما مگرميشود فراموش كرد؟ تو خود گفتي كه عشق را هيچ زمان نميشود از ياد برد حتي اگر براي او هوسي بيش نبود ولي براي تو عشق بود اما چاره چيست ؟ تنهايي تا به كي ؟نميتوان تنها رفت راه زندگي را بايد تكيه گاهي داشت ميفهمي؟ سنگ صبوري كه بتوان دامن اشكش قرار داد فرصت ندادي نخواستي مرا بشناسي مرا و عشق مرا پس زدي نميدانم چرا ؟كاش ميتوانستي پرده چشمانت را كنار بزني و مرا با چشم قلبت ببيني كاش ميتوانستم قلبم را ازسينه بيرون ارم تاببيني كه به عشق تو مي تپد كاش كاش كاش....من از تو چه خواستم جز ذره اي مهر اندكي محبت جرعه اي عشق؟ زياد نيست بخدا زياد نيست در مقابلش چه ميدادم؟همه وجودم همه منيتم مال تو دوست دارم اسيرت باشم اري اسير تو و لبخند تو به اسيري نميبري مرا؟ميدانم حرفهايم را به تمسخر ميگيري اري خوب ميدانم كه ميخندي تو به هر كس كه دوستت بدارد ميخندي تو به چشمان ترم مينگري ميخندي من به لبهاي پراز خنده تو ميگريم اري ميگريم نه براي خودم نه براي تو ميگريم كه عشق را به مسخره ميگيري. ((نیلوفر آبی)) عاشق مخلص اگر قلب دلش کردنثار... چرا؟ چگونه؟ مگر چیست؟ مگر این عشق چیست که به دامش اسیرم؟ مگر آن شخص کیست که بجز با او می میرم؟ مگر در کلامش چیست که با سخنانش آرامش می گیرم؟ مگر در چشمانش چیست که با نگاهش دلگرم و امیدوار بهاینندگی می شوم؟ مگر دستانش چگونه اند که راهنمای راه من هستند؟ مگر قلبش از چه جنسی است که اینقدر لطیف و مهربان است؟ آخر مگر او کیست؟ او کیست که بودنش دلیل زنده بودنم است؟ مگر کیست که درون رگهایم جاریست؟ مگر کیست که ثانیه های زندگی مرا پر می کند؟ چرا ضربان قلبم با نبض او می زند؟ چه قدرتی دارد که تمام ذهن و مغز مرا تسخیر کرده است؟ آیا اهل زمین است؟ نه او زمینی نیست. آیا در عشق می توانم جایگزینی برای او پیدا کنم؟ نه این امکان پذیر نیست. او ملکه ی قلب من شده است و بر آن حکم فرما. امکان دار روزی برسد که قلب من جای کسی جز او شود؟ نه ممکن نیست... این محال ممکن است. اوست عشق بی همتا و بی نظیر... اوست عشق ابدی من... اوست حاکم مطلق و همیشگی قلب من... کسی است که مرا به آرامش می رساند... مرا از رنج ها دور می کند... دشواری های زندگی با او برایم آسان می شود... هر ناممکن با وجود او ممکن می شود... مقدس است. هم خودش و هم عشقش مقدس است... هم روحش و هم روح و روانش مقدس و پاک و طاهر است. هر کلامش سرشار از مهربانی و امن است. اوست انیس و مونس تنهایی هایم. اوست التیام بخش اشک شبهایم. اوست عشق من... اوست هستی من... ای عزیز ترینم، ای مهربانم، تمام وجودم، تمام هستی من... تمام دارایی ام و هر چه دارم و ندارم، تمام احساساتم،تمام ثانیه هایم برای تو و جان من نثار تو باد. ای بهترینم،ای مهربانترین مهربانم ای تنها سخن جاودان بر زبانم ای تنها عشق ماندگارم تا ابد دوستت دارم
*** لحظه ها زود گذشت ! امسال هم تمام شد ! فرصتي از دست رفت ... لحظه ي بندگي ... کاش توبه اي مي کرديم تا بماند هر سال ... و نه لحظه ! شاد زيستن ...سالم بودن ... با صداقت و در نهايت با خدا بودن را براي همه آرزومندم ... و براي تو قصه گوي لحظه هاي زندگي بيش از بيش ... شادي تو سلامت من است ... سال نو مبارک ... هر روزتان نوروز ... با خدا بودن هرگز تنها بودن نيست
مکنش عیب که بر نقد روان قادر نیست...










امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند
کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق
خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب
لباسي که مي خواستي بپوشي.
وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که
بايستي و به من بگويي:سلام؛اما
تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک
صندلي بنشيني. بعد ديدمت
که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت
تلفن کردي تا از آخرين شايعات
ا خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با
من حرف بزني.متوجه شدم
قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به
سوي من خم نکردي. تو به
خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون
را روشن کردي.نمي دانم
تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي
آن مي گذراني؛ در حالي که
درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو
در حالي که تلويزيون را نگاه
مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از
آن که به اعضاي خوانواده ات
شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من
هميشه در کنارت و براي کمک به
تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با
ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت
دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد.
خيلي سخت است که يک مکالمه
يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز
کمي هم به من وقت بدهي.
آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت
دارم. روز خوبي داشته باشي...
دوست و دوستدارت:خدا...![]()









| Design By : Night Skin |









